براي روزهاي مباداي زندگيم

خوب فسقلی 21 هفته ای من....دیدمت خوب و واضح ...توی مانیتور خانم دکتر که هی دستت رو توی دهنت میبردی و ورجه وورجه میکردی....

20 هفته و 2 روزگیت فهمیدم که پسری...که پسر کاکل زری ...شایدم کاکل مشکی....

وقتی خانم دکتر ازم پرسید میدونی چیه گفتم نه...گفت میخوای بدونی؟گفتم معلومه...

گفت پسره .......من گفتم پسر؟؟؟؟عین سوالی که سر خان داداشت پرسیده بودم....

اما میخوای راستش رو بدونی هر دوتا سوالم یک جورایی از خوشحالی بود.خوب راستش سر داداشت هیجانم بیشتر بود.اما سر تو از بس همه گفتن دختره و دختره منم باورم شده بود.اما ته دلم ترجیح میدادم پسر باشی......

به خاطر خودت و داداشت....میدونی من معتقدم 2 تا بچه همجنس با هم جورترن...با هم همراهترن.

از طرف دیگه هم اگر تو دختر بودی دوست نداشتم بدون خواهر باشی....سومی هم که در کار نبود پس تو تنها میشدی...دختر بی خواهر از پسر بی خواهر و برادر به نظرم تنهاتره.

الان خوشحالم که 2 تاتون یک جنسین....

اینقدر از سلامتی تو توی سونوگرافی خوشحال بودم که دیگه هیچی برام مهم نبود... .اینقدر برای سلامتیت دعا کرده بودم که هر چی خدا بهم میداد راضی بودم...

عاشقتم فسقلی 336 گرمی من....

راستی یه سوالی ،بوسه های داداشت از روی شکمم بهت میرسه؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط ياسمن نظرات () |

مرسی...مرسی آقای اصغر فرهادی....کی میتونست توی این روزها،توی روزهایی که غرور ما ایرانیا دیگه هیچی ازش نمونده بود بره اون بالا و جایزه گولدن گلوب رو تو دستش بگیره و یادمون بندازه ما هم میتونیم هنوز چیزی برای افتخار داشته باشیم....

واقعا بعد از سالها...ماهها و روزهای تلخی که گذشته برای همه ما ایرانیها دیروز معرکه بود....

وقتی اسم فیلم رو صدا زدن و بعد گفتن from iran انگار یادمون رفته بود که میشه یکی اون بالاها ...توی یک مراسم مهم جلوی آدمهایی که خدا میدونه از ما ایرانیا چه تصوری دارن اسم ایران رو با افتخار صدا کنه...

و اینا رو ممنون تو هستیم....ما دیروز بعد از مدتها تونستیم شاد بشیم برای اینکه ایرانی هستیم ولو اینکه این شادی یک روز بیشتر طول نکشه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط ياسمن نظرات () |

آره مامان بدی هستم...یه مامان که نمیدونه چرا گاهی اینجوری میشه....

چرا جیغ میکشه وقتی تو نظرت موقع خوردن غذا تو انتخاب غذا عوض میشه...

حالا گیرم که یکساعتی هم برای غذای سفارشیت وقت گذاشته باشه که نذاشته...

حالا دلش از غذای مامانو باباش میخواد....باید جیغ بکشی...باید داد بزنی سرش....

من بدم....

من از خودم بدم میاد....از اینکه این روزهای تو رو که دیگه هیچ وقت برنمیگرده و من میتونم بهترین روزها یا بدترین روزها کنم خرابش میکنم.....

و بیشتر از همه وقتی میفهمم چقدر بدم که تو به من میگی: مامان چرا تازگیها اینقدر زود عصبانی میشی و داد میکشی؟اگر آروم هم بگی من انجام میدم......

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط ياسمن نظرات () |

امروز پیش یک دکتر دیگه رفتم.

صدای قلبت رو برام گذاشت ....تند و تند میزد....اینقدر تند که دلم میخواست بگیرمت توی بغلم تا ضربانش آرومتر بشه............

میدونی وقتی که صدای قلبت پخش میشد خانم دکتر بهم چی گفت ؟گفت : میدونی چی بهت میگه؟ داره میگه مامان ،جبران میکنم.........

این حرفش یهو قلبم کند...بغض عجیبی تو گلوم پیچید....

اما من جبرانی نمیخوام...فقط میخوام باشی...همیشه....سالم و خوشبخت...این یعنی جبران تموم زحمتها.....

دوستت دارم و منتظرم تا 2 هفته دیگه خوب خوب تو صفحه مانیتور ببینمت....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط ياسمن نظرات () |

تحمل اشکهات رو ندارم....تحمل اینکه از بس این آفت لعنتی توی دهنت دردآور شده دائم با هر حرف من و بابات جیغ میزنی و مخالفت می کنی و اشکت درمیاد....

دلم میخواست امروز صبح که کلافه درد دهنت بودی...نه مدرسه ای برای تو بود و نه شرکتی برای من....فقط یک آغوش گرم من برای تو تا تمام اشکهات رو بدون اینکه بگیم دیر شده و عجله کن توی بغلم میریختی....تا نوازشت میکردم و میبوسیدمت......

اون روزها وقتی مادرم میگفت آدم سگ بشه و مادر نشه نمیفهمیدم و فقط به ظاهر ناجور و نامفهوم این حرف میخندیدم.....

اما امروز میفهمم ....تلخی این حرف هزاران بار بدتر از اونی که یکروز فکرش رو میکردم....

این روزها احساس میکنم ازت دور شدم...تقصیر تو نیست ...تقصیر منه که آستانه تحملم پایین اومده...همش سرت داد میزنم بدون اینکه بدونم چرا...حوصله هیچ بازی رو ندارم....قبل از اینکه بخوام به حرفهای تو قبل خواب گوش بدم خوابم میبره...

دلم برات تنگ شده...برای اینکه مثل یک مامان خوب برات باشم...

نه تقصیر تو هست و نه من و نه اون فرشته کوچیک توی دلم.....

تقصیر هیچکس نیست ...این روزها هم روزهایی از زندگیه....میگذره....اما اینجا نوشتم که اگر روزی یادت اومد که توی این روزها ازم دلگیر شدی بدون منم روزهای بدی رو میگذروندم....روزهایی که خوشی و ناخوشیم با هم بود و همه تعادل زندگیم رو بهم زده بود.

عزیزدلم....خیلی دلم این روزها برات تنگ شده................

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط ياسمن نظرات () |

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم

که با هر بار تراشیده شدن،کوچک و کوچک تر میشود.

ولی پدر .یک خودکارزیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند

خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست

فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۳ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط ياسمن نظرات () |

این روزها صبحها خوبم و شاد و عصرها تلخ و آشوب و کلافه.....

خواستم لذت این روزها رو ببرم که بعدا پشیمون نشم....اما نمیشه....سخته...اذیت کنندست....مجالی برای لذت بردنم نیست....

پسرک اگر بوسهاش بر روی گونه های من از 2 تا بیشتر بشه تحملش رو ندارم...عقبش میزنم و میگم بسه دیگه....چه مادر تلخی!

شبها خواب میبینم که این انجیر رو (اسمی که توسط پسرک براش گذاشته شده) از دست دادم و براش گریه میکنم....خسته شدم از این خوابهای تکراری!

پسرکم هر هفته باید توی اینترنت رشد انجیر رو چک کنه و عکسی رو که برای نشون دادن اندازه اون گذاشته ببینه تا اسم جدیدش رو صدا کنه.مثلا الان توی سایت نوشته اندازه انجیره و اسم اون انجیر شده!!!!

اینقدر صادقانه و عاشقانه باهاش حرف میزنه که از الان میترسم انجیر بعدا حقش رو بخوره و قدرش رو ندونه....خل شدم نه؟

اما با تمام تلخی این روزهام انجیرم رو دوست دارم....انجیری که دست و پا داره و قلبش تند تند داره میزنه....و من که فقط تنها چیزی که ازش دیدم یک لکه سیاه روی مانیتور بود،از الان برای دیدنش روزشماری میکنم......

و آخر ماجرا هم اینکه میترسم از اینکه توان مادر خوب بودن رو برای 2 نفر نداشته باشم ....میترسم....و برای ترسم از خدا شجاعت میخوام...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٥ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط ياسمن نظرات () |

دارم با تلفن با دکترم حرف میزنم...پسرک مشغول بازیه....گوشی رو که میگذارم میگه مامان باردار یعنی چی؟!!!!!!!!!!!!

به من من می افتم...........میگم...هیچی یعنی اینکه یکی تصمیم میگیره یه نی نی بیاد توی دلش ......و اینا.............

میگه :ااااااااااااا......یعنی تو حرفهای اون روزی رو که با من زدی جدی گرفتی؟؟؟؟؟؟؟(یه روز باهاش حرف زدم که میخوام نظرت رو بدونم تو موافقی ما از خدا یه نی نی بخوایم که موافقتش رو اعلام کرد!).............حالا من بدبخت شدم(با حالت ذوق و خنده)

میگم: خوب من باهات جدی حرف زدم دیگه...وقتی مطمئن شدم که تو هم موافقی گفتم برم دکتر بهم ویتامین بده تا بدنم قوی بشه و بعد از خدا نی نی بخوایم.........حالا کار بدی کردم......

میگه : نه بابا اصلا....خیلی هم کار خوبی کردی......یعنی من برم کلاس اول اون یکساله میشه؟(چه سریع هم محاسبه میکنه)

میگم: نه بابا تا سال دیگه باید توی دلم بزرگ بشه بعد بیاد بیرون...تو که بری کلاس دوم اون یکساله میشه...

یکساعت بعد:

میگم :برام یک لیوان آب میاری؟....از آب شیر نه...از بطری آب معدنی لطفا...

میگه : آها چون بارداری باید آب معدنی بخوری.....این بطری کنار دستت باشه هیچکی حق نداره بخوره فقط مال توست.........

نیمساعت بعد : مامان خیلی شیر کم میخوری ها..... باید حتما هر روز شیر بخوری ...یادت نره ها

صبح موقعی که آماده رفتنیم....به دکمه شلوارم که زیر بلوزم مشخصه اشاره میکنه میگه: این همون نقطه توی شکمته؟؟؟همون نی نی مون!!!!!!!!!!!!!

توی ماشین تو راه مدرسه: مامان حالا این نقطه توی شکمت چه رنگی هست؟!!!! یه رنگی بگو دلمون شاد بشه...................راستی حالا که من تمام شیرهایی که داشتی رو بچه بودم خوردم نی نی چی بخوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگم : یه وقت به کسی چیزی نگی ها.....

میگه : باشه شکمت که گنده شد میگم مامانم غذا زیاد خورده چاق شده........

چند دقیقه بعد : یعنی حتی به معلممون هم نگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۸ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط ياسمن نظرات () |

پسرم ...عزیز دلم...نمیدونستم دیدن بغض بچه ای که توی کلاسش احساس تحقیر کرده چقدر دردآوره...

پسر خوبم....دنیا پر از این داستانهای دردآوره...و من میدونم دیروز تو چی کشیدی وقتی 2 تا دوست صمیمیت جایزه شون رو گرفتن اما تو هنوز باید صبر کنی...و میدونم که این تصاویر دیروز تا روزی هستی از یادت نمیره....

میدونم چقدر سخت بوده که بهت گفتن پیش ما نشین چون تو امروز جایزه نگرفتی....

عزیزدلم منم از این صحنه ها توی خاطرات بچگیم دارم و میدونم که درد اینها برای یک بچه با اون دل کوچیک قد سنگینی یه کوه....

پسرم...دنیا خیلی شلوغ و درهمه...خیلی ....من همیشه نیستم که بگم بیا تو بغلم و بغضت رو خالی کن...من همیشه نیستم تا در اتاق رو ببندی و فقط برای من از دردی که کشیدی بگی....

اما بزرگ میشی عزیزم و یاد میگیری که زندگی بدون این خشم و دردها وجود نداره...

یاد میگیری که تحمل کنی و بگذری و در خلوت خودت اشک بریزی.....

یاد میگیری عزیزکم.....

اما بدون تا روزی که هستم ، همیشه و در هر حالی که باشم....آغوشم برای خالی کردن تمام بغضهای تو بازه ...

دوستت دارم پسر خوب من....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط ياسمن نظرات () |

خوب نیستم...............دوست دارم که خوب باشم اما نیستم....

حسهایی رو تجربه میکنم که تکراری نیست....حسهایی جدید از جنس یک انسان جدید....

حسهایی که هم لذتبخشند و هم اذیت کننده......

مگر نمیگن که هیچ دو انسانی شبیه هم نیستن!......

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٤ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط ياسمن نظرات () |

هنوز نمیدانم که برای ماندنت چه تصمیمی گرفته ای ....

میخوای بمانی یا بروی....برای همین تمام لحظه های این روزهایم را با تردید بین شوق ماندنت و ترس رفتنت میگذرانم.........

من که تمام روزهای گذشته ام را به امید او گذراندم و به صلاح و رضایش اعتقاد داشتم اکنون هم اگر او نخواهد اصراری بر ماندنت ندارم....

اما اگر بمانی محکم و پاربرجا ...چه ها که برایت نمیکنم..نازنینم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٩ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط ياسمن نظرات () |

اولین باری که این مطلب رو خوندم تو یکسالت بود و من خیلی از خوندنش لذت بردم و فکر کردم روزی که بخوای به مدرسه بری اینو حتما توی وبلاگ مینویسم...اما اون روز خیلی برام دور بود....خیلی دور....

حالا رسیدم به همون روزی که برام خیلی دور بود...تو 5 ساله شدی و داری وارد پیش دبستان میشی...وارد مدرسه... و من فکر میکنم که چقدر زود به این روز رسیدم و حالا میتونم اون مطلب قشنگ رو توی وبلاگ بنویسم و با تمام وجودم حسش کنم...

 

دنیای عزیز:

امروز پسرم رفتن به مدرسه را آغاز می کند وشرایط جدید تا مدتی به نظرش عجیب وغریب خواهد آمد. برای همین امیدوارم که تو با نرمش ومتانت با او رفتار کنی.

آخر می دانی، پسرم تا به امروز پادشاه لانه ی خود و رییس حیاط خلوت خانه بوده است. من هم همیشه دور وبرش بودم تا برزخم هایش مرهم گذارم و دردهایش را تسکین دهم.

اما اکنون همه چیز در شُرف دگرگونی است.

امروز صبح، او از خانه خارج خواهد شد، برایم دست تکان خواهد داد و ماجراهای بزرگ زندگیش را که شاید شامل مبارزه، غم و اندوه و تاسف خوردن باشد، آغاز خواهد کرد.

پسرم برای اینکه بتواند در این دنیا زندگی کند، باید ایمان قوی، عشق، جرئت وجسارت داشته باشد.

پس ای دنیا، امیدوارم که تو دست های کوچکش را بگیری و چیزهایی را که بایستی در زندگی بیاموزد و بداند به او یاد بدهی. او را آموزش بده، اما اگر می توانی، با ملایمت و محبت؛ به او یاد بده که در این دنیا در برابر هر آدم خبیث، فردی قهرمان هست؛ که در برابر هر سیاستمدار فاسد، رهبری فداکار و درست کردار و درمقابل هردشمن، دوستی مهربان وجود دارد. عجایب کتاب خلقت را به او بیاموز.

لحظاتی توام با آرامش به او ببخش تا در باره ی اسرار جاودانه ی پرندگان در آسمان، زنبورها در زیر نور آفتاب و گل ها در تپه های سرسبز تعمق کند. به او یاد بده که شکست خوردن بسیار افتخار آمیزتر از بکار بردن خُدعه ونیرنگ است.

ای دنیا، به پسرم بیاموز که به افکار و عقایدش ایمان داشته باشد؛ هرچند دیگران آن رانادرست پندارند. به او یاد بده که نیروی اندیشه و قدرت بازویش را به بالاترین خریدار عرضه کند، اما برای قلب و روح خود هرگز بهایی تعیین نکند.

به او بیاموز تا به عربده های اراذل گوش ندهد... و هرگاه تصور می کند حق با اوست، از خود ایستادگی نشان دهد و برای رسیدن به هدفش بجنگد.

ای دنیا، با ملایمت به او درس زندگی بیاموز، اما نازپرورده اش مکن، چرا که فولاد تنها در مجاورت آتش، آبدیده و محکم می شود.

این خواسته ی بزرگی است، دنیا، می دانم. اما ببین چه کار می توانی بکنی،

پسرک من، موجودی است کوچک و نازنین.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط ياسمن نظرات () |

Design By : Night Melody