عطر خوش لحظه ها

عطر خوش لحظه ها

مینویسم تا ثبت کنم عطر خوشبوی لحظه هایی را که شاید در ثانیه ای دیگر از یاد رفته باشند...

من یک عروسم!

داره تلفن صحبت میکنه: امروز یک کمی زودتر اومدم خونه...نه یک کمی سرم درد میکرد...

آخه این پسرک دیشب گیر داده بیاد پیش ما و من میگفتم باید تو اتاق خودش بخوابه.واسه همین رفتم تو اتاقش رو زمین خوابیدم ..بعد یکدفعه پاشدم دیدم ساعت ۴ صبحه...خلاصه درست نخوابیدم....چی؟....نه بابا اون طفلکی ٣ شب پشت هم اونجا خوابیده بود....دیگه دیشب من به جاش خوابیدم...باشه...باشه..حالا ببنیم چی میشه؟...آره دیگه نوبتی...باشه امشب رو تخت میخوابم!!شما کاری ندارین مامان؟!!!!

من در حالی که دارم به همراه پسرک تو کامپیوتر شطرنج بازی میکنیم...

پسرک: مامان؟چرا یکدفعه اینجوری کردی ؟دیدی فیلمون رو زد؟....آخ وزیرمون رو هم زد...آخ مامان باختیم..چی شد؟ما که داشتیم میبردیم!!!چرا یکدفعه بازیمون خراب شد؟!!!

به هرحال همه مادرا اول از همه مادر بچه های خودشونن دیگه!

اینو نگم چی بگم!

  
نویسنده : ياسمن ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩


یادگاری

خوب چرا بهم میخندی؟

انگار دلم کنده شده و همراه اون برس رژگونه افتاده ته توالت..

آخه وقتی نگاش میکردم یاد ۶ سال پیش...بازار...خرید لوازم آرایش عروسی ...دست تو دست هم...نگاههای عاشقونه...هیجان خرید عروسی و...می افتادم...

نه دیگه هر برس دیگه ای که بخرم برام اون نمیشه...بهم نخند...من واقعا غمگینم...

  
نویسنده : ياسمن ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧


رودربایستیهای مزخرف فرهنگ ما...

همیشه از تعرف و رودربایستی موجود در وجودم متنفر بودم...

همیشه بی آنکه بخواهم قدعلم میکرد و بی اختیار زبانم را در اختیار می گرفت...

همیشه آرزو داشتم که کودکم اینگونه نباشد..

همیشه میخواستم به او یاد دهم که اینگونه نباشد و بر روی احساساتش به خاطر رضایت دیگران درپوشی نگذارد...

اما امروز خودم هم نمیدانم چگونه باید این را به او بیاموزم وقتی رودرروی مادربزرگش اشک می ریزد که امروز او را نمیخواهم ...که امروز نمیخواهم پیشش بمانم...که امروز مادربزرگ دیگرم را میخواهم!

ناخودآگاه سرش داد میزنم ...چون بی اراده به غم مادربزرگش توجه میکنم و اینکه مبادا فکر کند من اینگونه به پسرم یاد دادم که مادربزرگ دیگرش را بیشتر دوست بدارد....

من متنفرم از تمام تعارفاتی که در فرهنگمان هست...که حتی از ابراز احساسات کودکم هم باید شرمسار باشم...

کاش می شد که کودکم مانند من درگیر این فرهنگ دیگرپرستی نشود و همیشه اول از هرچیز به خودش و درونش بنگرد و به احساسش احترام بگذارد...

آیا من قادرم که او را اینگونه پرورش دهم؟

 

  
نویسنده : ياسمن ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
تگ ها : پسرکم


پرم اما حوصله نوشتن ندارم....

یک شعر از سالهای دور:

تنهاییم را باور می کنی؟

گرچه حتی اگر باور هم نکنی
فرقی نمی کند
که من دیگر به باور هم اعتقادی ندارم....

که تمام آنچه داشتم را در پشت آخرین لحظه های
بودنمان بر خاک ریختم.

تمام آنچه را که همیشه
در هفت توی صندوقچه دل ، برای روز مبادا نگه داشته بودم...

هرگز گناه چشمانت را نخواهم بخشید
و آن نگاه لرزان بی اعتمادی را

همان نگاه برای خاکسپاری تمام باورها کافی بود..

نه ،
دیگر نمی خواهم که تنهاییم را باور کنی
فقط می گویم که یادت باشد

این بار باورت را تکیه بر کوهی دهی
که دیگر تردیدها و لرزشها
نغمه تنهایی دوباره ای را ساز نکنند

فقط همین!!

یاسمن-٨٢/٣/١٣

  
نویسنده : ياسمن ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸
تگ ها :


ناخن

بعضی ها ناخنهایشان را مانیکور می کنند
بعضی ها خوب کوتاهشان می کنند
بعضی ها سوهان می زنند
اما من همه شان را کاملا می جوم.
درسته عادت خیلی بدیه
اما قبل از اینکه ملامتم کنید
یادتان نرود که تا به حال حتی
یک نفر را هم با ناخن خراش نداده ام.


....شل سیلور استاین...

  
نویسنده : ياسمن ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٥
تگ ها : شعر


درباره الی...

قبل از اینکه فیلم رو ببینم نظرات خیلی متفاوتی از دور و برم شنیدم.یا میگفتن فوق العاده است یا میگفتن مسخره است!

تا اینکه پنجشنبه نشستیم و با همسر این فیلم رو دیدیم.میتونم بگم از ثانیه اول تا ثانیه آخرش همراه هنرپیشه ها شادی کردیم...وحشت کردیم...هیجانزده شدیم...غصه خوردیم....به نظرم فیلم محشر بود...بازی هنرپیشه ها اینقدر طبیعی بود که احساس میکردی هیچ دوربینی انگار نبوده.....عالی بود...

جمعه صبح هم نشستیم یک باره دیگه دیدیم!

البته بگم که خیلی اعصابمون رو بهم ریخته بود ها.بابت تمام اتفاقاتی که توی فیلم افتاد... اما به تمام استرسها و اعصاب خوردیهاش می ارزید..

  
نویسنده : ياسمن ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱
تگ ها : فیلم


میدانی؟

میدانی؟

میدانی با من چه کردی؟

میدانی با من خفته در درونم چه کردی؟

میدانی چه چیزهایی را نشانم دادی؟

میدانی چه چیزهایی به من یاد دادی؟

اگر نمیدانی بیا تا برایت تمامش را هجی کنم..

تمام شادی های کودکانه ای که قدم قدم به من آموختی...

تمام جیغهایی را که بی خجالت از عمق وجودم بیرون کشیدی...بی آنکه نگران شنیدن همسایه روبرویی باشیم...

تمام رقصهایی را که دیوانه وار دور خانه کوچکمان دست در دستت برایم به تصویر کشیدی بدون آنکه نگران همسایه پایینیمان باشیم...

تمام هورت کشیدنهای ماست از توی پیاله بدون انکه نگران رعایت نکردن ادب باشیم..

و بعد قه قه خنده هایی که از دیدن ریش و سبیلهای سفیدمان در آینه زدیم...

تمام جنگهای بادکنی و بالشتی...

تمام نقشه هایی که برای ترساندن پدرت با هم میکشیدیم و من قبل از تو هیچ وقت نمی دانستم که این ترساندنهای بی مزه بچه گانه چقدر دلچسب و بامزه است...

تمام سوتهایی که من برای شروع کشتی تو  و پدرت زدم تو بدون آن کشتی را رسمی نمیدانستی...

تمام کاردستیهای کج و کوله ای که من دیگر نگران کج بودنش نبودم و فقط به لذت بریدن و چسب زدنش فکر کردم...

تمام رنگهای انگشتی که من هم مثل تو بی هدف با پنج انگشتم در ظرف فرو میبردم و بر روی کاغذ میکشیدم و نه نگران تمام شدم رنگها بودم نه دنبال کشیدن شکلی مفهوم  ...

من از کی اینهمه کودک شدم که خود نفهمیدم کودکم...

من از کی خواستم مانند تو باشم که بیاد نمی آورم...

من از کی جا پای تو گذاشتم که اکنون از بزرگی بیزارم...

همین را میدانم که من هنوز عاشق جیغ کشیدنم..

من هنوز عاشق بادکنک بازیم...

من هنوز عاشق رنگ بازیم و تمام اینها را تو بیادم آوردی...

تمام اینها را مدیون تو هستم پسرک شیرین من....

کاش بدانی که من تنها به تو عشق دادم و تو به من همه چیز...

 

  
نویسنده : ياسمن ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱


من از حرف امروز برای فردای نیامده ترسیدم!

وقتی دعوایش کردم که چرا این کار رو میکنی...دوید به طرف اتاقش و از اونجا داد زد:

اصلا میدونی چیه؟اگه بازم دعوام تنی(کنی).. از این خونه میرم!!!!!!!!!!!!!

(پسرک من ٣ سال و نیمه است)

امروز من و پدرت به تلفیق لحن کودکانه و غرور مردانه ات زیر زیرکی خندیدیم...

اما راستش را بگویم که ته دلم لرزید و از فردای دور و نیامده بسیار ترسیدم!!

  
نویسنده : ياسمن ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦


یادگاری

باورم نمیشه...بالاخره تونستم آدرس وبلاگ قدیمیم رو که مال ۶ سال پیشه به یاد بیارم...

چند ماهی بیشتر توش ننوشته بودم..مال دوران مجردی بود.اما آدرسش رو فراموش کرده بودم و امروز با یک جرقه به ذهنم برگشت.چه حس شیرینی بود وقتی نوشته هام رو میخوندم...انگار دوباره به همون سالها برگشتم..

مترس!
پرده را کنار بزن
و آفتاب را به حرمت تمام اشکهایی
که در غربت روزهای ابری بی صدا بر خاک ریخته شد
شرمگین کن!!

یاسمن--٨٢/۴/٣٠

  
نویسنده : ياسمن ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥


خوشحالم از اینکه مادرم...

فقط یک مادر میتونه وقتی بچه اش اصرار داره بره باهاش بازی کنه و اون میخواد سریال مورد علاقه اش رو ببینه همینطور که حواسش به سریال هست با قلقلک دادن و مشت و مال دادن بچه اش قه قه خنده از ته دل اون رو بلند کنه...و بچه نفهمه که چی شد که یادش رفت چی میخواست و داشت برای اون یک ساعت گریه میکرد...

فقط یک مادر میتونه وقتی بچه اش حاضر نیست بره مهدکودک و داره اشکهاش از چشمهای خواب آلودش میاد پایین پیشنهاد پریدن از پله ها رو به بچه بده و اونوقت با ٢ کیف توی یک دستش و دست بچه توی دست دیگه اش تمام ۴ طبقه رو با خنده و ذوق مدل دلقکها بپرن و پایین بیان و بچه اصلا یادش بره که داشت گریه میکرد...

فقط یک مادر میتونه وقتی پدر نمیتونه بچه رو راضی کنه که امشب وقت قصه خوندن نیست و اگه میخوای برات قصه بخونم باید بری توی اتاق خوابت و منم اونجا برات قصه بخونم و بچه هم به هیچ وجه کوتاه نمیاد..اونو بغلش کنه و صورت پر از اشکش رو بشوره و قبل از اینکه دوباره بچه گریه بعدی رو شروع کنه از ٣ تا بچه گربه توی خیابون روبروی شرکتش براش بگه و چند تا ماجرای خیالی از اونها بسازه که بچه قبل از اینکه یاد کتاب قصه اش بیوفته خوابش ببره...

فقط یک مادر میتونه وقتی که بچه به هیچ وجه حاضر نیست لب به ماکارونی بزنه یکی یکی سر رشته های ماکارونی رو لای لبهاش بگیره و اینقدر تکونشون بده و مسخره بازی دربیاره تا بچه اش بخنده و یکی یکی با دهنش سر دیگه رشته ها رو بگیره و بخوره و آخر که غذاش تموم شده تازه بچه بفهمه که حواسش نبود و غذاش رو خورده!

و من خوشحالم از اینکه یک مادرم !

  
نویسنده : ياسمن ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧


اولین روز دبستان... بازگرد!

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان بازگرد

باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند

درس های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم داست

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید
ریزعلی پیراهن از تن میدرید

تا درون نیمکت جا میشدیم
ما پر از تصمیم کبری میشدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درد و رنج کار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه ی سیگار سرد
کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر
یاد درس آب بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

 

  
نویسنده : ياسمن ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱
تگ ها : شعر


غرور پسرک 3 سال و 4 ماه من

تازگیها احساس میکنم پسرکم از بعضی برخوردهای ما دلگیر می شود و به او برمی خورد!مثل خود ما وقتی غرورمان جریحه دار می شود...و دانه های درشت اشکهایش بدون جبغ و داد و نقش بازی کردن از عمق قلبش به روی پوست لطیف صورتش روان میشود...

شاید فقط به خاطر اینکه من بی وقت و به دلیل تنها به علت خستگیم سرش داد زدم...

و یا پدرش چون خوابش میامد به او با صدای بلند گفت :کافیه دیگه!

اما پسرکم دیگر مثل همیشه داد و قال و گریه راه ننداخت...آرام و بیصدا بر روی بالشتش اشک ریخت...

دیگر وقتی از او می پرسیم..چه شده ؟مثل همیشه نگفت چرا دعوام میکنی...باهات قهرم...بلکه با غرور کودکانه اش گفت: هیچی!

این یعنی که من و پدرش داریم به دنیای سخت و بزرگی پا میگذاریم ...

این یعنی که دیگر باید مراقب روح حساس او در هر کلمه ای که دهانمان خارج می شود باشیم...

این یعنی که او دارد بزرگ می شود دیگر نمی شود با حواس پرت کردن چیزی را از یادش برد.....

این یعنی بعد از داد زدن بیجایمان جلوی او شرمنده میشویم...

 

 

  
نویسنده : ياسمن ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱
تگ ها : پسرکم