براي روزهاي مباداي زندگيم
خوب مبتونم بگم نفسام دیگه واقعا به سختی بالا میاد.این عشق فسقلی من هم همش در حال شیطونیه و من در عین اینکه اذیت میشم کیف میکنم که اون سرحاله و در حال حرکت توی یه وجب جا!
لباس هم برای عروسی خواهر شوهر پیدا کردم و بسی خوشحال شدم.چون اصلا فکر نمیکرم بتونم لباسی به این خوشگلی پیدا کنم.
حالا توی این وضعیت سخت بنده هفته پیش روز 4شنبه رفتم دنبال شازده پسر از مدرسه گرفتمش و بعد باهم رفتیمsfc ناهار خوردیم و بعد هم رفتیم آرایشگاه من موهامو کوتاه کنم.
وقتی از آرایشگاه اومدیم بیرون هرچی نگاه کردیم ماشینمون سرجاش نبود!
اول فکر کردیم جاش رو اشتباه میگردیم اما بعدش مطمئن شدیم که سرجاش نیست.دیگه حال خودم رو نمیفهمیدم.زنگ زدم که همسر و گریه که ماشینمون رو دزد برده.اون میگفت امکان نداره .خوب بگرد گفتم نیست که نیست...حالا اونم هول کرده بود که من توی این شرایط یه بلایی سرم نیاد.میگفت فدای سرت ماشین که بیمه بدنه است!من نمیدونم خودم چرا به عقلم نرسیده بود.
اما با صحبت با یکی از دوستام که بهم گفت مطمئنی بدجایی پارک نکردی که پلیس ببره سریع رفتم ودیدم بعلللللللللله...کنار شیر آتشنشانی پارک کرده بودم .بالاش هم تابلوی حما با جرثقیل بود!!
خلاصه همسر خودش رو رسونده و با پرس و جو فهمیدیم که ماشین رو پلیس برده...
دیگه فردا رفت دنبال کاراش و با هزینه 80 تومنی تونستیم ماشین رو پس بگیریم.اما خداییش از ترس تا مرحله زایمانپیش رفتم!!!
والا سر پسر اولی ما از 2 ماهگی دکترمون رو انتخاب کردیم و تا آخرش هم با تمام بداخلاقیهاش پیشش رفتم.اما سر این یکی الان دکتر سومی که دارم انتخاب میکنم.کلا حاملگی اول و دوم خیلی با هم فرق داره.خیلی.
وروجک شیطون توی شکم بنده ،همش در حال ورجه و وورجه هستش.درسته که یک وقتهایی از بس سریع حرکت میکنه ناخوداگاه جیغ میزنم اما ته دلم هم غنج میره که حالش خوبه و داره شیطونی میکنه.اما هرچی با پسر بزرگه مقایسه میکنم اصلا حرکتهای اون تو حاملگی اینقدر زیاد و محسوس نبود.خوب واقعا هم بچه آرومی بود و هست.خوابش هم خیلی خوبه که نعمت بزرگیه.اما این یکی فکر نکنم اینجوریا باشه.خدایا خودتت رحم کن!!!
تازه دیشب بعد 3 بار زرتشت و ولیعصر رفتن تونستیم پرده انتخاب کنیم و بخریم.الان بیشتر از یکماه هست که توی خونه جدید اومدیم.اما خیلی وسیله ها لازم داره که بخریم.ما هم که هنوز یک رقم بزرگ از خونه رو ندادیم و قسمتیش رو تا 20 اردیبهشت باید بدیم.خلاصه سعی کردیم فعلا دنبال وسیله نریم.اما دیگه پرده واجب بود.بالاخره یکی هم بخواد بیاد خونه آدم باید یک چیزی از پنجره آویزون باشه.بماند که این یک چیزی حسابی پیادمون کرد!!!
23 اردیبهشت هم عروسی خواهر شوهر عزیز هست و من با شکمی که 2 هفته به زایمانش مونده قراره در این مراسم شرکت کنم!حالا کجا برم لباس گیر بیارم و چی بخرم شده یکسری استرس جدید.
از این طرف دارم وضعیت مدرسه پسر بزرگه رو هم نهایی میکنم چون مجبوریم به خاطر تغییر خونه جامون رو عوض کنیم و من میخوام قبل از زایمان مشخص بشه، که بعدش به این راحتیها نمیشه اینور و اونور رفت.
اینم از احوال این روزهای من....
همه بدو بدوها تا چند دقیقه قبل از سال تحویل هستش و انگار تا صدای اون بمب توی تلویزیون پخش میشه یک لحظه تپش قلب زیاد میشه و بعدش همه چیز آروم میشه.
گرچه بدو بدوهای ما امسال خیلی زیاد بود و بعد شروع سال 91 هم ادامه داشت.اما تا جایی که تونستیم خونه جدید رو تمیز و مرتب کردیم تا برای سال جدید آماده باشه.گرچه اینقدر خونه کار داره که فکر نمیکنم تا 6 ماهه دیگه هم تموم بشه.
این تعطیلات برای هممون استراحت خوبی بود.3 تاییمون مریضی سختی رو توی روزهای آخر سال و بین اسباب کشیها گذرونده بودیم.بماند که آثارش هنوز توی سرفه های من و همسرم مونده.اما خوب همین که هیچکی به خاطر اینکه هنوز کامل جابجا نشده بودیم خونمون نیومد و ما هم از خلوتی تهران استفاده کردیم و رفتیم جاهایی که اگر تو روزهای عادی سال میرفتیم بیچاره میشدیم...مثل امین حضور...لاله زار....یافت آباد...خوب بود.
یک کمی از خرت و پرتهای لازم خونه رو خریدیم اما هنوز خیلیهاش مونده...هم باید پول دستمون بیاد و هم انرژی ....
آقا پسر بزرگمون که تا تونست کارتون دید و خودش رو خفه کرد.البته گناهی هم نداشت چون همش دنبال برنامه های خودمون بودیم و اصلا نشد به گردش اون هم برسیم.
آقا پسر کوچیکمون هم که تا تونست توی شکم ما ورجه وورجه کرد و مامانش رو سرگرم کرد.البته باید اعتراف کنم که واقعا سنگین شدم.بااینکه از نظر وزنی مثل حاملگی اولم هستم اما احساس میکنم چند تا وزنه از شکمم آویزونه...یک موقعهایی میترسم که یک وقتی زودتر از راه برسه ....اما خدا نکنه....خدا کنه تا روزی که باید اون تو بمونه ...بمونه.
تا حالا که هیچی برای این وروجک دومی نخریده بودم.البته تمام لباسهای قدیم پسر بزرگه و اونهایی که نو بود و هنوز مارک بهشون آویزون بوده رو بیرون آوردم و مرتب تو کمد چیدم.اما چیز جدیدی نخریده بودم تا بالاخره با خرید یک ست حوله وچند جفت جوراب توسط مامان جونش طلسم شکسته شد.
نمیدونم تولد پسر بزرگم رو که امسال 8 خرداد 6 سالش تموم میشه رو چی کار کنم.تاریخ زایمانم هم همون اوایل خرداد میشه.کاش میتونستم براش مهمونی بگیرم.اما میدونم از پسش بر نمیام.
اون روز با نارحتی میگه مامان من میدونم که برام تولد نمیگیرین چون دادشم قراره به دنیا بیاد.باباش گفت بابا جون ما هرجوری شده برای تو تولد میگیریم شاید زودتر و شاید یک مدل دیگه که با سالهای قبل فرق داشته باشه .اما نه اینکه تولد نگیریم.خیالت راحت باشه.
خلاصه درگیریهای فکریم خیلی زیاد شده.خدا کنه این روزها رو سلامت سپری کنم....
خوب بالاخره جابجا شديم...روز 5 شنبه اسباب كشي كرديم و از خونه اي كه 7 سال و نيم توش زندگي كرده بوديم بيرون اومديم...
هميشه فكر ميكردم كه وقتي از خونمون بريم خيلي دلم براش تنگ ميشه اما اصلا نشد.4 طبقه پله رو بالا رفتن هر روز اونم شايد چند بار فكر كنم به اندازه كافي دليل بود براي دل كندن...
اما روزهاي زيادي از اون خونه تو خاطراتم موند....روزهايي كه با عشق هر روز وسايل جهيزيه رو با مامان و بابام ميبرديم و با عشق ميچيدمشون.....روزي كه بعد از عروسي پدر و مادرهامون ما رو آوردن اونجا و گريه كردن و باهامون خداحافظي كردن.....گريه پدر شوهرم و مامانم رو يادم نميره ....
روزهايي كه سيسموني پسرم رو توي اون اتاق كوچيك چيديم و لذت برديم....روزي كه پسركم رو از بيمارستان به خونه آورديم....
و روزهايي كه دعوا كرديم....دلخور شديم...قهر كرديم....داد زديم...آشتي كرديم...گريه كرديم....كه دوست ندارم حتي به جزئياتشون فكر كنم.....
و البته تمام روزهاي خوبي رو كه تا بتونم به جزئياتشون فكر ميكنم.....
7 سال و نيم مدت كمي نبود كه بشه فراموشش كرد.....
و حالا توي خونه جديد كه بزرگتر ،راحتتر و قشنگتر از خونه قبليه داريم زندگي رو شروع ميكنيم...كاش روزهاي اين خونه هم رنگي تر و شادتر و خوشبختر از روزهاي خونه قبلي باشه....
هنوز همه جا بهم ريخته هست...هنوز هممون سر در گميم....هنوز نميدونم چي رو كجا بگذارم...زمان ميبره تا همه چيز مرتب بشه....هنوز قسمت زيادي از پول خونه مونده.... هنوز دل نگرانيها زياده....
ولي من هنوز اينقدر به اون كه عاشقشم ...به اون كه هميشه همراهم بوده ...به اون كه دعاهام رو بي جواب نگذاشته وهميشه جواب صبر من رو داده اعتقاد دارم كه نميخوام از چيزي بترسم...
ديروز وقتي يك پرشيا كوبوند تو در كمك راننده و هيچ اتفاقي نيفتاد حتي يك خط روي در ماشين من تو قدرت خداي خودم هاج و واج موندم......
مریضی هنوز بیرون نرفته...هنوز از بین جعبه ها و کارتنهای بسته بندی شده گوشه و کنار یک خونه فسقلی سرک میکشه و میگه فکر نکنین یک وقتی از دستم راحت شدین.10 روزی که گرفتار مریضی پسرک بودیم...تبهای 40 درجه و سرفه های زیاد...تبها پایین نمی اومدن ...هیچ چیزی اونها رو به پایین اومدن راضی نمی کرد ...نه تب برهای شربتی و شیافی...نه پاشویه ها و دستمالهای روی پیشونی...
شب بیداریهاش بدجوری از پا درم آورد.اینقدر از تب میترسم که اگر همسر هم میگفت من حواسم هست نمی تونستم به حواسش اعتماد کنم....اما بالاخره بعد از 4 شب و روز تمام تب رفت پی کارش و ضعف و بی اشتهایی و بیحالیش رو برای پسرک جا گذاشت...الان بعد از تقریبا 12 روز تازه داره جون میگیره اما هنوز تک سرفه هاش تموم نشده.
حالا نوبت خودمه.البته 4 روزی هست که سراغم اومده ولی من سعی کردم اداهای قهرمانهایی که میدونن میتونن با تمهیداتی که دارن شکستش بدن رو درآوردم...اینقدر شلغم خوردم و به روم نیاوردم که ازش منتنفرم....اینقدر قرقره کردم...اینقدر لیموشیرین خوردم...و خوشحال که پیروز شدم اما یک روز بیشتر خوشحالیم طول نکشید که از امروز صبح مجبور به خوردن آنتی بیوتیک شدم...
حالا نگرانی این فسقلی 26 هفته ایم هم بهش اضافه شده...خدا بخیر بگذرونه....
کی فکر میکنه که یک خونه 70 متری اونم با وسایلی که از طرف زن خونه هر 2 ماه یکبار فنگشویی میشه تا حالا 55 تا کارتن شده....دیگه نفس کشیدن سخت شده تو خونه...یعنی میشه آخر هفته بریم خونه جدید...هنوز معلوم نیست...هنوز نگرانیم..
اما اونی که اون بالاست به وقتش همه چی رو ردیف میکنه...مگه نه؟
خوب فسقلی 21 هفته ای من....دیدمت خوب و واضح ...توی مانیتور خانم دکتر که هی دستت رو توی دهنت میبردی و ورجه وورجه میکردی....
20 هفته و 2 روزگیت فهمیدم که پسری...که پسر کاکل زری ...شایدم کاکل مشکی....
وقتی خانم دکتر ازم پرسید میدونی چیه گفتم نه...گفت میخوای بدونی؟گفتم معلومه...
گفت پسره .......من گفتم پسر؟؟؟؟عین سوالی که سر خان داداشت پرسیده بودم....
اما میخوای راستش رو بدونی هر دوتا سوالم یک جورایی از خوشحالی بود.خوب راستش سر داداشت هیجانم بیشتر بود.اما سر تو از بس همه گفتن دختره و دختره منم باورم شده بود.اما ته دلم ترجیح میدادم پسر باشی......
به خاطر خودت و داداشت....میدونی من معتقدم 2 تا بچه همجنس با هم جورترن...با هم همراهترن.
از طرف دیگه هم اگر تو دختر بودی دوست نداشتم بدون خواهر باشی....سومی هم که در کار نبود پس تو تنها میشدی...دختر بی خواهر از پسر بی خواهر و برادر به نظرم تنهاتره.
الان خوشحالم که 2 تاتون یک جنسین....
اینقدر از سلامتی تو توی سونوگرافی خوشحال بودم که دیگه هیچی برام مهم نبود... .اینقدر برای سلامتیت دعا کرده بودم که هر چی خدا بهم میداد راضی بودم...
عاشقتم فسقلی 336 گرمی من....
راستی یه سوالی ،بوسه های داداشت از روی شکمم بهت میرسه؟؟؟؟
مرسی...مرسی آقای اصغر فرهادی....کی میتونست توی این روزها،توی روزهایی که غرور ما ایرانیا دیگه هیچی ازش نمونده بود بره اون بالا و جایزه گولدن گلوب رو تو دستش بگیره و یادمون بندازه ما هم میتونیم هنوز چیزی برای افتخار داشته باشیم....
واقعا بعد از سالها...ماهها و روزهای تلخی که گذشته برای همه ما ایرانیها دیروز معرکه بود....
وقتی اسم فیلم رو صدا زدن و بعد گفتن from iran انگار یادمون رفته بود که میشه یکی اون بالاها ...توی یک مراسم مهم جلوی آدمهایی که خدا میدونه از ما ایرانیا چه تصوری دارن اسم ایران رو با افتخار صدا کنه...
و اینا رو ممنون تو هستیم....ما دیروز بعد از مدتها تونستیم شاد بشیم برای اینکه ایرانی هستیم ولو اینکه این شادی یک روز بیشتر طول نکشه...
آره مامان بدی هستم...یه مامان که نمیدونه چرا گاهی اینجوری میشه....
چرا جیغ میکشه وقتی تو نظرت موقع خوردن غذا تو انتخاب غذا عوض میشه...
حالا گیرم که یکساعتی هم برای غذای سفارشیت وقت گذاشته باشه که نذاشته...
حالا دلش از غذای مامانو باباش میخواد....باید جیغ بکشی...باید داد بزنی سرش....
من بدم....
من از خودم بدم میاد....از اینکه این روزهای تو رو که دیگه هیچ وقت برنمیگرده و من میتونم بهترین روزها یا بدترین روزها کنم خرابش میکنم.....
و بیشتر از همه وقتی میفهمم چقدر بدم که تو به من میگی: مامان چرا تازگیها اینقدر زود عصبانی میشی و داد میکشی؟اگر آروم هم بگی من انجام میدم......
امروز پیش یک دکتر دیگه رفتم.
صدای قلبت رو برام گذاشت ....تند و تند میزد....اینقدر تند که دلم میخواست بگیرمت توی بغلم تا ضربانش آرومتر بشه............
میدونی وقتی که صدای قلبت پخش میشد خانم دکتر بهم چی گفت ؟گفت : میدونی چی بهت میگه؟ داره میگه مامان ،جبران میکنم.........
این حرفش یهو قلبم کند...بغض عجیبی تو گلوم پیچید....
اما من جبرانی نمیخوام...فقط میخوام باشی...همیشه....سالم و خوشبخت...این یعنی جبران تموم زحمتها.....
دوستت دارم و منتظرم تا 2 هفته دیگه خوب خوب تو صفحه مانیتور ببینمت....
تحمل اشکهات رو ندارم....تحمل اینکه از بس این آفت لعنتی توی دهنت دردآور شده دائم با هر حرف من و بابات جیغ میزنی و مخالفت می کنی و اشکت درمیاد....
دلم میخواست امروز صبح که کلافه درد دهنت بودی...نه مدرسه ای برای تو بود و نه شرکتی برای من....فقط یک آغوش گرم من برای تو تا تمام اشکهات رو بدون اینکه بگیم دیر شده و عجله کن توی بغلم میریختی....تا نوازشت میکردم و میبوسیدمت......
اون روزها وقتی مادرم میگفت آدم سگ بشه و مادر نشه نمیفهمیدم و فقط به ظاهر ناجور و نامفهوم این حرف میخندیدم.....
اما امروز میفهمم ....تلخی این حرف هزاران بار بدتر از اونی که یکروز فکرش رو میکردم....
این روزها احساس میکنم ازت دور شدم...تقصیر تو نیست ...تقصیر منه که آستانه تحملم پایین اومده...همش سرت داد میزنم بدون اینکه بدونم چرا...حوصله هیچ بازی رو ندارم....قبل از اینکه بخوام به حرفهای تو قبل خواب گوش بدم خوابم میبره...
دلم برات تنگ شده...برای اینکه مثل یک مامان خوب برات باشم...
نه تقصیر تو هست و نه من و نه اون فرشته کوچیک توی دلم.....
تقصیر هیچکس نیست ...این روزها هم روزهایی از زندگیه....میگذره....اما اینجا نوشتم که اگر روزی یادت اومد که توی این روزها ازم دلگیر شدی بدون منم روزهای بدی رو میگذروندم....روزهایی که خوشی و ناخوشیم با هم بود و همه تعادل زندگیم رو بهم زده بود.
عزیزدلم....خیلی دلم این روزها برات تنگ شده................
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم
که با هر بار تراشیده شدن،کوچک و کوچک تر میشود.
ولی پدر .یک خودکارزیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد.
این روزها صبحها خوبم و شاد و عصرها تلخ و آشوب و کلافه.....
خواستم لذت این روزها رو ببرم که بعدا پشیمون نشم....اما نمیشه....سخته...اذیت کنندست....مجالی برای لذت بردنم نیست....
پسرک اگر بوسهاش بر روی گونه های من از 2 تا بیشتر بشه تحملش رو ندارم...عقبش میزنم و میگم بسه دیگه....چه مادر تلخی!
شبها خواب میبینم که این انجیر رو (اسمی که توسط پسرک براش گذاشته شده) از دست دادم و براش گریه میکنم....خسته شدم از این خوابهای تکراری!
پسرکم هر هفته باید توی اینترنت رشد انجیر رو چک کنه و عکسی رو که برای نشون دادن اندازه اون گذاشته ببینه تا اسم جدیدش رو صدا کنه.مثلا الان توی سایت نوشته اندازه انجیره و اسم اون انجیر شده!!!!
اینقدر صادقانه و عاشقانه باهاش حرف میزنه که از الان میترسم انجیر بعدا حقش رو بخوره و قدرش رو ندونه....خل شدم نه؟
اما با تمام تلخی این روزهام انجیرم رو دوست دارم....انجیری که دست و پا داره و قلبش تند تند داره میزنه....و من که فقط تنها چیزی که ازش دیدم یک لکه سیاه روی مانیتور بود،از الان برای دیدنش روزشماری میکنم......
و آخر ماجرا هم اینکه میترسم از اینکه توان مادر خوب بودن رو برای 2 نفر نداشته باشم ....میترسم....و برای ترسم از خدا شجاعت میخوام...
| Design By : Night Melody |

