روزهای آخر سال 91

دیگه چیزی به عید نمونده.هنوز خرید درست و حسابی نکردم...قیمتها گرونه....وقت کم دارم...اما این دلیل نمیشه که بخوام همش غصه بخورم....

زایمان دوم برای من و بدنم و روحیه ام خیلی صدمه داشت...استرس وجودیم به شدت زیاد شده.با هر علامتی چه مریضی چه چیز دیگه ای میترسم...فکر میکنم نکنه بچه هام رو از دست بدم...نکنه همسرم چیزیش بشه...نکنه خودم بمیرم....حالم دیگه از این نگرانیها و استرسها داره بهم میخوره.......باید تلاش کنم و خودم رو درمان کنم.........

به شدت لاغر شدم.موقعی که حامله شدم 57 بودم والان 54 هستم.......خوب هم غذا میخورم اما شیر دادن به پسرک خیلی ضعیفم کرده و متاسفانه اونجوری که باید به خودم نمیرسم....

زمستون ما همش مریضی بود و هست.آخریش همین دیشب بود که پسرک بزرگم گلو درد داشت و بردمش دکتر.هر بار هم که مریض شده اون فسقلی هم گرفته...

اما با تمام اینها وقتی با هم بازی میکنن خونمون غرق شادی میشه.هیچ وقت باورم نمیشد که یک بچه 6 ساله بتونه اینقدر جالب بازی بین خودش و یک بچه 8 ...9 ماهه درست کنه.....

قایم میشه و از پشت مبلها صدا درمیاره اون فسقلی هم همش سر میگردونه تا پیداش میکنه با سرعت با روروئک میره دنبالش و هردوشون از خنده غش میکنن........

این کوچیکه خیلی هم خوش خنده است....از اون خنده هایی که همیشه صداش رو روی کلیپها میگذارن و من فکر میکردم کم پیدا میشه بچه ای که اینطوری بخنده داره...

با خنده هاش هممون ریسه میریم از خنده.............

امروز صبح ژاکت تن کوچیکه کردم...اونم اصلا از ژاکت و کلاه و خوشش نمیاد خیلی جالبه یقه اش رو گرفته و از سرش دراورده.من و باباش مبهوت شده بودیم..........

خلاصه که این روزها میگذره و شادی و غمهاش هم به همون سرعت تموم میشه .فقط از خدا میخوام که سلامتی رو ازمون نگیره بقیه چیزها رو میشه درستش کرد...

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
مریم مامان آوا و نوا

یاسمن جان امیدوارم خودت و پسرهای گلت خوب باشید راستی اگه زحمتی برات نیست میشه آدرس و شماره تلفن کلاس یوگایی که می رفتی رو برام بفرستی؟ می دونم البته سرت شلوغه با بچه ها و دردسرهاشون.[لبخند]