باز هم مهر آمد

باورم نمیشه که 4 ماه شده که اینجا هیچی ننوشتم...

نمیرسم.واقعا نمیرسم .سرکار رفتن ...بازی کردن...غذا دادن...سر .و کله زدن...غذا پختن...تمیز کردن خونه...هزار و هزار کار دیگه ای که تو زندگی هست و من دائم زمان کم میارم.

پسر کوچیکه هنوز به تنهایی راه نیفتاده و من نگرانم.همین که یک انگشت ما تو دستش باشه مثل فرفره میره.اما اگر به هیچ جایی وصل نباشه تا بفهمه جیغ میزنه و میشینه.این روزهای حسابی و شیرین شده.یعنی دلم میخواد فقط تو بغلم بگیرم و بچلونمش.سعی میکنه هر کلمه ای رو که میشنوه تکرار کنه.تو رف زدن سریع داره میره جلو.عشقش داداش هست.اگر 2 ساعت نبینتش و قتی بهش میرسه دستهاش رو دور گردنش حلقه میکنه و چند ثانیه نگه میداره تا خوب حسش کنه.هممون ابراز عشق داریم ازش حسابی یاد میگیریم.

اما پسر بزرگم.شازده پسرم که تابستون خوبی نداشت.با یک افتادن ساده کف اتاقش استخوان ساعدش انحنا برداشت و 2 ماه هست که توی گچه.بماند که وسط این 2 ماه مجبور شده بره اتاق عمل و دست رو جابندازن...ولش کنم.دوست ندارم دوباره همه چی رو مرور کنم.فقط اینکه هفته اول مدرسه رو هم با دست گچ گرفته داره میره و از این موضوع هم ناراحته.

از خودم بگم که یک کمی از نظر روحی از چندین ماه پیش بهترم.استرس هام کمتر شده و مخصوصا نشستن پشت اتاق عمل و دیدن مادرهایی که چقدر قوی بودن با وجود مشکلات وحشتناک بچه هاشون بهم خیلی نیرو داده و بهتر میتونم خودم رو در مقابل مشکلات کنترل کنم.

یه سفر خوب توی تابستون داشتیم و تجدید قوا برای هممون بود.امیدوارم که خدا کمک کنه بازم بتونیم از این سفرها بریم.

/ 0 نظر / 34 بازدید