برای تو پسرک 6 سال و پنج ماهه من

هنوز یادم هست که 7 ماه و 3 روزه بودی و این مروارید سفید قشنگ توی دهنت برق میزد و من برای این مروارید کوچولو چه ذوقهایی که نکردم و حالا توی 6 سال و 5 ماه و   روزه من خودم با دستهای خودم این مروارید خوشگل لق شده و آویزون رو از دهنت جدا کردم....

زود گذشت عزیزدلم و تو کی اینقدر بزرگ شدی که بنویسی بابا آب داد....با بابا آمدم.....

اما هنوز توی اینهمه بزرگی مادر جایی ندارد.باید منتظر بمانم تا "ر" را یاد بگیری. مادرهای این سرزمین می دانند که همیشه باید بعد از بابا باشند.....باید منتظر بمانند .... گاهی هم باید بپذیرند که انتظار فایده ای ندارد.این را همان روزی که شناسنامه تو رو توی دستهای گرفتم و دیدم که هر یاسمنی می تواند مادر تو باشد فهمیدم...اون روز عصبانی شدم...بغض کردم و غصه خوردم....اما بعد از 6 سال باور کردم که در شناسنامه تو من فقط یاسمن هستم.....برای کسی چه اهمیت دارد که کدام یاسمن مادر تو هست...

برای نوشتن مادر هم باز منتظر می مونم .....

اما بدون برای تمام نوشته هایت چه بابا و چه مامان ذوق میکنم....قند توی دلم آب می شود و باور نمی کنم که پسرم به این بزرگی شده است...........

دوستت دارم مرد کوچولوی بزرگ شده من..............

/ 3 نظر / 17 بازدید
هما

ياسي جون من هم يك مادرم.واقعا حالت رو درك ميكنم چون منم با ديدن فقط يك اسم خوش وخالي جا خوردم خلاصه قدم نورسيده مبارك .از اين همه حس خوبي كه به من با خوندن اين متن ها دادي ممنون

گلی

سلام.. هرچند من طرفدار این مدل ویلاگ نویسی ها نیستم اما باید اعتراف کنم که قلم و تحلیل خیلی خوبی دارید.. گاهی یاد جزء نویسی زویا پیرزاد می افتم از نوشته هاتون. به هرحال ادامه بدید.به هر دلیلی که می نویسید خوب و دلنشین و زیباست..پس ادامه ش بدید.. برای خودتون و خانوادتون سلامتی و دل خوش آرزو می کنم