شروع سال 92

سال 92 هم اومد.من هنوز هستم.هنوز زنده ام و نفس میکشم.هنوز دلیل برای شادی توی زندگی زیاد دارم.هنوز سالم هستم و دارم لذت همسر و بچه هام رو میبرم....

بچه هام و همسرم سالمن....سایه پدر و مادرم بالای سرمه.....

همه اینها کافی نیست برای راضی و خوشبخت بودن؟فکر کنم همه اینها یعنی باید شکرگزار خدا باشم.....همین.

روزهای میگذره و بچه ها دارن بزرگ میشن...زمستون لعنتی پر از مریضی بالاخره تموم شد و بهار عزیز من اومد.حتی مریض شدن توی این هوا هم تحملش خیلی خیلی راحتتره تا توی زمستون تاریک و کثیف و بدون برف....

در مورد پسر بزرگه یک نگرانی هایی داشتم که بابردن دکتر خیالم راحت شد و از نگرانی دراومدم.

از مریض شدنهای کوچیکه همه ذهنم استرس شده بود.فکر میکردم با تب کوچولو نکنه از دستش بدم.ولی دارم یک کمی خودم رو جمع و جور میکنم و استرسم رو کم کردم.

تعطیلات وقت خوبی برای استراحت بود.9 روزی رو توی هوای عالی شما بودیم.از همه بیشتر برای پسر بزرگه خوشحالم چون واقعا نیاز داشت.

کوچیکه یک کمی از نوزادی دراومده و من یک کمی از بهم ریختگی بیرون اومدم.گرچه با بزرگتر شدنش خطراتش هم داره بیشتر میشه اما خوب همینکه دارم میفهمم کجای زندگی هستم و برنامه ریختن برای زندگی رو دوباره دارم شروع میکنم برای خیلیه.

خیلی پراکنده نوشتم اما باید مینوشتم.....

/ 1 نظر / 12 بازدید
یاسمن

آره واقعا بها رخیلی خوبه شروع بهار و ادامه روزهای سال برایت قشنگ