روزهای من

روزها می گذرند..تند و تند ...و ما هم تند وتند به دنبالشون می دومیم....

تابستون تموم میشه با تمام خوشی ها و بدیهاش و پاییز میاد....اما تا به خودت میجنبی میبینی پاییز هم داره تموم میشه و نفسهای آخرشه....

بچه ها زود و زود بزرگ میشن..اما تو همین زود و زود بزرگ شدنها پر از اتفاق های خوب و بده...اتفاقهایی که گاه تا دم مرگ میکشونتت و گاه تا ته ته باغ خوشبختی....

اما خلاصه ی کلام اینکه من یک وقتهایی فکر میکنم واقعا روزهام نمیتونه 24 ساعت باشه...حتما خدا برای مادرها ساعت اضافه هم گذاشته...مگر میشه که هم  7 تا 8 ساعت سر کار باشی ...هم بچه ها رو ببری دکتر ...هم یه شامی آماده کنی و هم درس های پسر بزرگه رو باهاش کار کنی و هم با کوچیکه بازی کنی و به خورد و خوراک  هردوشون برسی و باز هم وقتی داشته باشی که بخوابی و صبح  برای روز جدید بلند شی؟؟

نمیشه ....اون موقعها که مجرد بودم چجوری موقع مریضی همش تو تخت بودم و آبمیوه و چای و سوپ بودم که مادرم برام آماده میگذاشت کنار تختم و میخوردم و میخوابیدم بازم احساس میکردم خیلی حالم بده...

اما الان که مریض میشم همه کارهای روزهای قبل رو هم انجام میدم و گاهی حتی یادم میره که یک چیزی بخورم ولی بازهم فردا باید به کارهای روزمره ی زندگیم برسم...بعد هم چند روزی مریضم و فکر میکنم بعدش خوب میشم....البته خیلی مطمئن نیستم .چون اصلا وقت نمیکنم که ببینم حالم چطوره!

پس احتمالا همراه مادر شدن خدا فقط بچه به آدم نمیده...چند ساعتی اضافه برای شبانه روز...2 تا پا و دست اضافه برای کارها....چند تا سیستم ایمنی اضافه برای جبران استراحت نکردن ها.....و تحمل .....برای نبریدن از زندگی!!

اما همه همهی خستگیها به کنار.......

چه لذتی داره دیدن 2 تا داداش با هم...هیچ وقت فکر نمیکردم که 2 تا بچه با فاصله 6 سال اینطور عاشق هم باشن....

کوچیکه اگر ساعتی یکبار دست دور گردن بزرگه نندازه و بوسش نکنه سرحال نمیشه...

و بزرگه هم اگر ساعتی 4 بار قربون و صدقه ی کوچیکه نره خوب نیست

/ 1 نظر / 22 بازدید
هدی مامان بچه ها

دوست و مامان نازنین انسانهاقابلیتها و تواناییهای بینهایتی دارند که باتلاش و توکل به خدا و اراده ای که ازسوی خدابهشون داده میشه میتونن ازعهده سنگین و سخت ترین کارها بربیان. برای یک انسان که اشرف مخلوقاته حدلایقفی وجود نداره. خدا درجاتتون رومتعالی تر کنه و درسایه عنایت پروردگارعالم موید باشید.